تبلیغات
شعر - پیام:
 
شعر
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 
یکشنبه 29 شهریور 1394 :: نویسنده : مسعود ابراهیمی
این پیام رادوستی مِن بابِ حکمت برایم ارسال داشته..........دلم خون شدوخواستم
همگان  بخواننددرس زندگیست اگرعبرت بگیریم....:

استادوادیب بزرگوارخسته نباشید.این شعررامادری که درخانهءسالمندان بوده تهیّــه
ونگارش شده ووصیّت کرده بودندکه پس ازمرگش این این شعررا انتشاربدهند.........
متأسّفانه ایشون چندماه پیش درتنهائی وبدون فرزندانشون فوت میکنند:


تیک تاک ساعت اینجامرایادِتومی اندازد
پسرک کوچک من یادت نیست
تاسحرسرِبالین توبیدارنشستم
که مباداپشه ای
بزندنیش برآن صورتِ زیبایِ توفرزندِگلم
یاکه درنیمهءشب هانکندشیربخواهی
ومن ازگریه وبی تابی تو
خواب،غافل باشم
پسرِدلبندم
من دراین جاپدری می بینم
که به تنهائیِ خودمی گرید
مادری گوشهءدیوارپریشان وضعیف
خیره برسقف
چه شایدمرگ است
حال واحوال همه طوفانیست
وبه هرثانیه یک عمرتلاطم دارد
سوزِ این حالِ غریب
می زندطعنه به سرپایِ وجود
وچه اینجاسرداست
وای انگارزمستان شده است
نکندخوب نپوشی تولباس
نکندخوب نپوشی تولباس
چون که درلرزش دستان نحیفم انگار
نیست دیگرکه توانی به پرستاریِ تو
من درین حالِ ضعیف
من درین حالِ به ظاهردَمِ مرگ
ازخدامیخواهم
برودخاربه چشمم امّا
نرودخاربه پایِ توعزیزِمادر

پــــــــــاسخ:
(آنا)
آنـــــــاآغــــلاربالانیـــــن زارحالینــــــا
یاندیــرارجیسمینی قــــیل وقالینــــــا

سئرربیرجوت قانــــاتی اوستونه هی
یانــــــاریانسااوشـــاقین احوالینـــــــا

نانـــجیب اولادابئــــــل باغلامــــــانام
(مسعودا)سویله ویرارجوت بالینــــــا

آنــــــانین اوخ سوزویوخ جـــــبرحیات
یئتیرسین دهـری شیطان آمالینــــــا

بودابیرمهلکه دی دهـــــــره جــــــفا
آنا قوربانــــدی اوشاق تب خالینــــــا

گئجـــه یاتمازگوندوزویاتسین اوشاق
بوغولاغملــــــه دئمئـــــزامثالینــــــا

منی اولاداینجیــــــدیب زاردی حالیم
ویرســـــااولادآتــــــشی اموالینــــــا










نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 29 مهر 1394 11:02 ق.ظ
- شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب.
- شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگر رو می شناسن.
- شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند..
- شهر هرت جایی است که درختها علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند.
- شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
- شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند.
- شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده، چند چادر برپا کرد.
- شهر هرت جایی است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.
- شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن.
- شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریال های تلویزیونی رو توی کاخها می سازن.
- شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه.
- شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه پس میرویم ترکیه و دوبی و اروپا و آمریکا و ........ را آباد میکنیم..
- شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی.
- شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی.
- شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.
- شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه ....
- شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه.
- شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام میدی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن..
- شهر هرت جایی است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده...
- شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.
- شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.
- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.
شهر هرت جایی است كه ...........

خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست !!!!!!!!
یکشنبه 26 مهر 1394 10:17 ب.ظ
هیچ چیز در این جهان چون آب ، نرم و انعطاف پذیر نیست ...
با این حال برای حل كردن آنچه سخت است ، چیز دیگری ‌یارای مقابله با آب را ندارد ...
نرمی بر سختی غلبه می كند و لطافت بر خشونت ...
همه این را می دانند ولی كمتر كسی به آن عمل می كند ...
انسان ، نرم و لطیف زاده می شود و به هنگام مرگ خشك و سخت می شود ...
گیاهان هنگامی كه سر از خاك بیرون می آورند نرم و انعطاف پذیرند و به هنگام مرگ خشك و شكننده ...
پس هر كه سخت و خشك است ، مرگش نزدیك شده و هر كه نرم و انعطاف پذیر ، سرشار از زندگی است ...!؟
مسعود ابراهیمی
سه شنبه 14 مهر 1394 09:42 ق.ظ

وقت اگر داری کلامی با تو درد دل کنم

شاید از این گفتگو آرامشی حاصل کنم

وقت اگر داری بگوید این صدای بی صدا

نازنینم با تو از درد شب بی انتها

زجه ی سر خورده و بغضی گرفت زیر گلو
لحظه ای بنشین بگویم قصه ام را مو به مو

قصه ی تکراری شب های سرد انتظار

قصه ی تلخه نگاهی مانده بر در بیقرار

قصه ی این دل که امشب باز کافر میشود

از کتاب عمر بی حاصل که آخر میشود

میل رفتن دارد این دل حیف پایش بسته است

دست مشتاق نوازش راببین بشکسته است

باز هم زانوی غم کرده بغل ای وای دل

دل شده رسوای کوی یار و من رسوای دل


پنجشنبه 9 مهر 1394 11:42 ب.ظ
موج یک حادثه در جان غدیر است امروز
و علی چهره ی تابان غدیر است امروز
سلام استاد بزرگوار
عید غدیر خم، عید ولایت بر شما مبارک باد
پنجشنبه 9 مهر 1394 11:05 ب.ظ
سلاملار اوستاد ابراهیمی جنابلاری

آنالارین آغ ساچلارینا قوربان اولوم ....هر گونوز بایرام اولسون
پنجشنبه 9 مهر 1394 06:46 ب.ظ
سلام و هزاران درود استاد ابراهیمی بزرگوار

همیشه زنده و سلامت باشین
پنجشنبه 9 مهر 1394 01:51 ب.ظ
از جاده می پرسم
از سایه ای که قدم هایم را از بر است
نمی دانم از کجای آمدن می ایم
که تا همین جای راه
فقط یک سایه با من آمده است
که از سی سالگی
فقط یک سوال گمشده می داند
از ماه می پرسم
که روزهای تا آمدن دنیا را از بر است
کودکی های من در کجای تا سی سالگی گم شد؟
جاده مادرم را دور می کند
و غروب یکی از همین شعرها بود
که پدر
رو به آفتاب مرد
و کودکی های من
در سی سالگی چه زود تمام شد
از جاده می پرسم
که مرا دور می کند
کجای پیچ درختان و فراموشی آفتاب
راه ، به تنهاترین خانه ی جهان می رسد ؟
کودکی در اتاق مستطیل
تا سی سالگی را صدا می کند
و جاده ها چه قدر عجیب اند
که به هیچ سوالی جواب نمی دهند
که در هیچ جای رفتن نمی میرند
در امتداد این گمشدن
هی سوال می کنم و باز
جاده مرا دور می کند
تا اتاق مستطیل
باید از فراموشی نه آفتاب
که از فراموشی دیر سالگی بگذرم ...

"هیوا مسیح"
چهارشنبه 8 مهر 1394 10:17 ق.ظ
باید به چشم هایم نگاه کنی
این شعر ها
هر چقدر هم خوب باشند
نمی توانند دلتنگی ام را
بیان کنند …
چترهای کاغذی
زیر باران
دوام نمی آورند …!
چهارشنبه 8 مهر 1394 02:04 ق.ظ
سالاملار حؤرمتلی شاعیر حاجی مصعود موعللیم اللرینه ساغلیق چؤخ چؤخ گؤزه لدی قلم توتان اللرین وار

گئجـــه یاتمازگوندوزویاتسین اوشاق
بوغولاغملــــــه دئمئــزامثالینــا
مسعود ابراهیمیسلام وممنون صابرجان
دوشنبه 6 مهر 1394 08:36 ب.ظ
زندگی یعنی چه ؟ یعنی آرزو كم داشتن
چون قناعت پیشگان روح مكرم داشتن
جامهی زیبا بر اندام شرف آراستن
غیر لفظ آدمی معنای آدم داشتن
قطره ی اشكی به شبهای عبادت ریختن
بر نگین گونه ها الماس شبنم داشتن
نیمشب ها گردشی مستانه در باغ نیاز
پاكی عیسی گزیدن عطر مریم داشتن
با صفای دل ستردن اشك بی تاب یتیم
در مقام كعبه چشمی هم به زمزم داشتن
تا برآید عطر مستی از دل جام نشاط
در گلاب شادمانی شربت غم داشتن
مهتر رمز بزرگی در بشر دانی كه چیست
مردم محتاج را بر خود مقدم داشتن
مهلت ما اندک است وعمر ما بسیار نیست
در چنین فرصت مرا با زندگی پیکار نیست
سهم ما چون دامنی گل نیست در گلزار عمر
یار بسیار است اما مهلت دیدار نیست
آب و رنگ زندگی زیباست در قصر خیال
جلوه این نقش جز بر پرده ی پندار نیست
با نسیم عشق باغ زندگی را تازه دار
ورنه کار روزگار کهنه جز تکرار نیست
شنبه 4 مهر 1394 06:46 ب.ظ
بوتون آنالارین اللریندن اوپورم وتانریمدان هرکسه صالح اولاد آرزیلاییرام
مسعود ابراهیمیآغ ساچلاریم قارااولماز،بیرده گوره آنامی........آغ ساچیماباخان گونلر،آنام یادیمادوشـور
................آناائوین چیراغیدی،(مسعود)آتادایاغـــی........قارانلیقـــداقالان گونلر،آنام یادیمادوشـور
شنبه 4 مهر 1394 03:49 ب.ظ
استاد بزرگوار وارجمندم مانا باشین ونویسا
مسعود ابراهیمیممنون ازمحبتتون
پنجشنبه 2 مهر 1394 10:44 ب.ظ
استاد ارجمند سلام خسته نباشید ممنون بسیار زیبا ودلنشین بود کاش دستان خدا پیدا بود...
تادرآنوقت که بی حوصله و تنهایی...
و دلت ازغم دنیا دریاست...
بزنی تکیه بر آن...
و بخندی به همه رنج جهان... عیدتان مبارك
مسعود ابراهیمیسلام دوست عزیزه ممنونم ازتون...عیدشماهم مبارک:

.....................................(خنده برلب).....................................
غم ندارم چـون که دستانِ خــــــدا......سایـــــــه افکنــــده منم پیرِگــــــدا
اوصمدهست بی نیــــــــــازولایــزال.....خنــــده برلب دارم این سازِجــــــدا
برمن ومن هـاکه دل بستیـــم به او......جان کنیــــم ایثاربرایش سرفــــــدا
این فریضــــــــه راهـــــــــکارِزنـدگی......برمــــــریدان دیـــــن راکــــــرده ادا
بنده ایم بی شک درین دنیایِ رنــج......(مسعود)ا گـــــواورابایدکردصـــــدا

پنجشنبه 2 مهر 1394 09:25 ب.ظ
سلام خیلی زیبابود و تاثیرگذارموفق باشیدوپایدار.
چهارشنبه 1 مهر 1394 11:08 ب.ظ
عید را بهانه کنیم تا به همه کسانی که دوستشان داریم
سلام وعرض ادب بکنیم ، نام شما در اندیشه و مهرتان در قلب ماست . . .
عید قربان بر شما مبارک باد استاد
مسعود ابراهیمیعیدشماهم استادعزیزباخانواده تون مبارک
چهارشنبه 1 مهر 1394 08:40 ب.ظ


روزگارتون به زیبای گلستان ابراهیم وپاكی چشمه زمزم.عیدتان مبارك.
سه شنبه 31 شهریور 1394 03:10 ب.ظ
سلام بر استاد زیبا نویس وپاک سرشت
زیبایی قلمتان همواره خود را بر رخ خواننده می کشد...و چه زیبا بودوحزن انگیز
دل به درد می آید از رسم این روزگار بی رحم ....
ایام بکام ومراد دلتان باشد...آمین
مسعود ابراهیمیسلام وممنون ازجسن نظرتون
سه شنبه 31 شهریور 1394 10:55 ق.ظ
برای پرواز به آسمانها ، منتظر نمان که عقابی نیرومند بیاید و از زمینت برگیرد و در آسمانهایت پرواز دهد .
بکوش تا پر پرواز به بازوانت جوانه زند و بروید و بکوش تا اینهمه گوشت و پیه و استخوان سنگین را که چنین به زمین وفادارت کرده است ، سبک کنی و از خویش بزدایی ، آنگاه به جای خزیدن ، خواهی پرید .
در پرنده شدن خویش بکوش و این یعنی بیرون آمدن از زندانهای اسارت ...

((دکتر علی شریعتی))
مسعود ابراهیمیسلام دوست عزیزاستفاده کردم
سه شنبه 31 شهریور 1394 12:07 ق.ظ
استاد ممنون بی نظیربود واقعا توانمندی بازهم درود
مسعود ابراهیمیسلام:
...................................(دردآشنا)..................................
آشنائـــی دانم آشنائی بــــــده .....مهرورزمهـــــــرِپریسائی بــــــده
پیـــــــرم افتاده ولــــی دردآشنا......راه گم کردم شناسائی بــــــده
یابـــــــم راه وصــل بردُختِ عـزیز......ناتوانم(مسعود)گـونائی بــــــده
دوشنبه 30 شهریور 1394 10:31 ب.ظ
سلاملار استاد
ایکی شعر بیربیریندن فرقلی اوخودوم بیریسی چؤخ جان یانیدریجی متأسّفانه حیاتدا انسان بعضاَ بئله شئی لرله قارشیلاشیر حیاتدان ناامید اولور
آللاه تعالی دان آرزوموز بودور هر کسه یاخشی اولاد عنایت ایله سین
مسعود ابراهیمیlممنون استاد
دوشنبه 30 شهریور 1394 07:34 ق.ظ
بادرود وسلام خدمت ادیب فرزاته سپاسگزارم ازاینکه به اشتراک گذاشتین وممنون از سروده بسبا ر زیبایتان همیشه پایدا ر باشید سهراب سپهری چقدر زیبا گفته:
ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ!
ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ...ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ...
ﻳﻜﻲ ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩﻱ...ﻳﻜﻲ ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩﻱ...ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩﻱ...ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ...ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ...ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ...ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ...ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ...ﭼﻪ ﺯﺷﺘﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ...ﭼﻪ ﺗﻠﺨﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ...ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پایین...ﭼﻪ ﺍﺳﻔﻠﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﻠﻴﺎ...ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮﻱ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ!!!


مسعود ابراهیمیسلام:
.............................................(صبرخــــــدا).............................................
(عجب صبــــری خداداردکه پرده برنمیدارد)....(سهراب سپهری)
زاســــــرارخدابنــــــــده وراتنـــــــها نمیذارد

درین دنیای افسانه هرآن فاسق جفاپیشه
عبــــادت هم کندروزی رحق رحمت نمیبارد

برایش آسمانی نغمه خوانددرصف عشّــاق
زریب ورنـــــدبازی دورنگرددشانس تمی آرد

ولی عابدگزیندخلوت دل(مسعود)اگــــو راز
برای وصل برمعبـــــــودنفاق تخمی نمیکارد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : مسعود ابراهیمی
پیوندها
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :